﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دل نوشته من</title>
    <description>delneveshtehayam's description</description>
    <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>نوا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 20:15:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>نمیدونم باید چی بگم و چی بنویسم</title>
      <description>&lt;p&gt;نمیدونم امشب چی شد که بالاخره تونستم بیام اینجا&amp;nbsp; البته نه اینکه نخوام بیام&amp;nbsp; اما...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اولین دل نوشته من در سال 91 هست&amp;nbsp; سالی کاملا متفاوت با سالهای قبل&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سالی همراه با یک اتفاق بزرگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اتفاقی که هر چند اولش منو خیلی شوکه کرد&amp;nbsp; خیلی اذیتم کرد&amp;nbsp; خیلی جا خوردم خیلی اشک ریختم&amp;nbsp; اما در تمام این مدت هر چند حضم کردنش برام خیلی خیلی سخت بود اما الان دیگه بهش عادت کردم و پذیرفتمش&amp;nbsp; شاید نتونم بگم با تمام وجودم اما با 90 درصد وجودم پذیرفتمش و سعی کردم به فال نیک بگیرمش&amp;nbsp; و در از همون اول هم در سخت ترین لحظات پذیرفتن این قضیه دلم میگفت به فال نیک بگیرش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب خودمم هیییییییج وقت فکر نمیکردم اگر روزی برای منم هنچین اتفاقی بطور ناخواسته پیش بیاد همچین عکس العملی داشته باشم&amp;nbsp; اما واقعا جا خوردم&amp;nbsp; واقعا شوکه شدم و واقعا نمیدونستم چیکار کنم و چه حسی بگیرم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منی که کم کم خودمو برای این قضیه آماده میکردم&amp;nbsp; منی که برنامه داشتم توی بهمن یا اسفند یه جورایی تصمیمم رو عملی کنم اما خوب پشیمون شده بودم&amp;nbsp; و همینجا هم نوشته بودم که پشیمون شدم&amp;nbsp; و فعلا اصلا آمادگیشو ندارم&amp;nbsp; نه من و نه حامی&amp;nbsp;&amp;nbsp; تصمیمم رو گذاشته بودم برای تیر ماه تازه اونم اگر بازم پشیمون نمیشدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما خبر نداشتم این وسط فقط منو حامی بودیم که پشیمون شدیم&amp;nbsp; اما&amp;nbsp; نفر دیگه اصلا پشیمون که نشده هیچی&amp;nbsp; دیگه صبرش هم تموم شده و توی همون اسفند ماه عضمشو جزم کرده برای اجرای نقشش&amp;nbsp; و اینجوری شد که ما از این فسقلی رو دست خوردیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز دقیقا&amp;nbsp; 2 ماه میشه که من متوجه شدم 1 مهمون کوچولو سر زده خودشو مهمون ما کرده&amp;nbsp; یعنی دقیقا 27 اسفند فهمیدم&amp;nbsp; دقیقا زمانی که توی تکاپوی عید بودم&amp;nbsp; دقیقا روزی که اصلا انتظار بارش برف به اون شدیدی رو هیچ کس نداشت اما برف اومد اونم اونقدر شدید&amp;nbsp; و دقیقا روزی شد که ما هم اصلا انتظار ورود این کوچولو رو نداشتیم اما در کمال ناباوری فهمیدیم که اومده خیلی آروم و بی سر و صدا چقدر از اومدنش ناراحت شدم و اشک ریختم&amp;nbsp; اما الان دیگه دوسش دارم&amp;nbsp; از وقتی که شنبه همین هفته رفتم سونو گرافی و برای اولین بار دیدمش و حتی دیدم که دستای کوچولوشو تکون میداد کم کم بهش علاقه مند شدم&amp;nbsp; یعنی بهش علاقه مند شده بودم تا حدودی اما هنوز باور نداشتم که منم یه کوچولو توی وجودم دارم اما از شنبه به این طرف بیشتر باور کردم&amp;nbsp; هرچند نه صد در صد اما بیشتر باور کردم&amp;nbsp; دائم میرم سونو گرافیمو بر میدارم و به هیکل کوچولوش نگاه میکنم&amp;nbsp; دائم اون لحظه ای رو تو فکر میارم که برای اولین بار صدای قلب کوچولوشو شنیدم و دست کوچولوشو دیدم که تکون میخوره باور نداشتم این فسقلی 9 سانتی متری تکون هم بخوره و وقتی تکونشو دیدم جا خوردم و الان وقتی یاد تکون خوردنش میوفتم دلم میریزه و هنوزم باور ندارم اون فسقلی بچه من بود که تکون میخورد اونی که دیدم از آن من بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای خدایا چقدر این حس و حال عجیب و غیر قابل وصفه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با چیزهایی که دکترا به من گفته بودن من اصلا و اصلا و ابدا فکر نمیکردم به این سادگی خدا به من 1 فرشته کوچولو بده فکر میکردم هر وقت که اقدام کنم باید مدتها منتظر بمونم تا این هدیه از طرف خدا بهم داده بشه&amp;nbsp; یا شاید هم با این احوالات و حرفهای دکترها هیچ وقت نتونم مامان بشم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما شدم در کمال ناباوری&amp;nbsp; بدون اینکه تصمیم داشته باشم&amp;nbsp; بدون هیچ گونه اقدام جدی روزی که متوجه شدم و رفتم دکتر و توی مطب اشک میریختم دوست منشی دکتر اونحا بود بعد که رفت منشی بهم گفت اینقدر ناشکری نکن این دوستمو میبینی الان یکی دو ساله داره درمان میکنه و منتظر بچست امااااااااا&amp;nbsp; و خانوم باردار دیگه ای که دعوام کرد گفت ناشکری نکن خدارو صدها بار شکر کن من خودم 2 سال درمان کردم تا الان باردار شدم&amp;nbsp; اما من بازم اون روز نمیفهمیدم اینا چی میگن چون بد جور شوکه بودم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما الان دیگه خدارو شکر میکنم چون من این مسئله رو به خودش سپرده بودم بهش گفته بودم خدایا اگر روزی به من بچه ندی&amp;nbsp; میدونم که حتما صلاح خودته و حتما برام خیره پس حالا که بهم دادتش بازم صلاح خدا بوده و حتما برای خیره اونم من&amp;nbsp; منی که دکترها بهم میگفتن تو به احتمال 90 درصد با مشکل باردار بشی&amp;nbsp; پس خدایا شکرت به خاطر این فسقلیه بازیگوشی که توی دل من خونه کرده&amp;nbsp; و از وجود من تغذیه میکنه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این هفته با اینکه هنوز نمیدونم فسقلیم چیه کلی براش خرید کردم&amp;nbsp; کلی جی جی های قشنگ براش خریدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا این هدیه ای رو که بهم دادی به خودت میسپرم&amp;nbsp; حفظش کن برام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا ازت میخوام به لطف و عنایت خودت 1 بچه سالم صالح مهربون خداشناس بهم بدی بچه ای که باعث افتخار برای من و پدرش و مردم مملکتش بشه&amp;nbsp; بچه ای آروم و متواضع و مردم دوست&amp;nbsp; بچه ای که درسخون باشه و وقتی به جایی رسید به همنوع های خودش بدون اینکه چشمداشتی داشته باشه خدمت کنه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا آرزوهام برای این فسقلی زیاده و همشونو بهت گفتم خدایا مراقبش باش و عاجزانه ازت میخوام روحی که قراره توی جسم این کوچولو دمیده بشه یک روح والا و ارتقاع یافته باشه روحی که خودش خداشناس باشه&amp;nbsp; و روحی که همواره در پی طی کردن مسیر درست زندگیش باشه و از هر گونه حاشیه ای بدور باشه&amp;nbsp; و همیشه در مسیر اصلی زندگی باشه&amp;nbsp; آآآآآآآآمین&amp;nbsp; خدایا دوست دارم خیلی زیاد و بابت همه چیز ازت ممنونم &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/110</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/9451886/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-9451886</guid>
      <pubDate>Wed, 16 May 2012 20:15:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت بعضی از دختران امروزی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://129.7.img98.net/out.php/i242145_67hlyv8v3m44sfthhx.gif" alt="" width="240" height="180" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/108</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/9108466/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-9108466</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Mar 2012 07:52:59 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزهای آخر</title>
      <description>&lt;p&gt;دقیقا فقط 8 روز دیگه تا پایان سال مونده&amp;nbsp;&amp;nbsp; دلم میخواد زودتر 13 بدر برسه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امسال فقط حال و پذیرایی رو تمیز کردم به اتاقها و آشپزخونه دست نزدم&amp;nbsp; اونا میمونه برای بعد از عید و اون خونه تکونی اساسی که در پیشه تازه امسال کارگر هم نگرفتم خودم&amp;nbsp; کارهامو انجام دادم&amp;nbsp; اما روزی که شیشه ها و دیوار سمتشونو تمیز کردم شب بد جور دست درد گرفته بودم&amp;nbsp;&amp;nbsp; جمعه هم دیوار یه قسمتهایی رو حامی زحمت کشید و کمک کرد برام کشید&amp;nbsp; گفت تو خودت بکشی دوباره دست درد میگیری&amp;nbsp;&amp;nbsp; به هر حال دستش درد نکنه دفعه اولش بود توی عمرش دیوار میکشید&amp;nbsp; و من ازش ممنونم واقعا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امسال میخواستم اون فرش وسط پذیرایی رو که جلوی تی وی هست رو شامپو بکشم مثل پارسال آخه یک چهارم از قسمت جلوییش که زیاد تر پا خورده بود یکم کثیف شده بود&amp;nbsp; نمیدونم چرا یهو نظرم عوض شد گفتم بدم برام بشورن&amp;nbsp; گفتم میشورمش بعد اون قسمتشو که زیاد پا میخوره روفرشی پهن میکنم وقتی خودمون هستیم&amp;nbsp;&amp;nbsp; مثلا خواستم تمیز بشه&amp;nbsp; وقتی به حامی گفتم گفت نه نمیخواد فرش خراب میشه ها&amp;nbsp; خلاصه قانع کردمش که بدیم بشورن&amp;nbsp; و بنده از لیست قالیشویی های مجاز 1 قالیشویی که نزدیکتر بود بهمون زنگ زدم و فرشو بردن&amp;nbsp; وقتی آوردن و تحویل دادن و رفتن بازش که کردم خشکم زد&amp;nbsp;&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt; وسط فرش به اندازه 12 سانت پاره بود&amp;nbsp; اونم فرشی که تازه خریده شده و تا حالا شسته نشده&amp;nbsp; تازه یک طرفش هم موج برداشته بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; خلاصه گندی خورد به فرش بیچارم&amp;nbsp;&amp;nbsp; و هی به خودم گفتم عجب غلطی کردم بخدا کاش به حرف حامی گوش داده بودم&amp;nbsp; اما دیگه چیکار میتونستم بکنم&amp;nbsp; زنگ زدیم و اومدن بردن مثلا رفوش کردن اما چه فایده فرش دیگه مثل اولش که نمیشه تازه موجی هم که توش افتاده معلوم نیست درست بشه یا نه&amp;nbsp; به خودم گفتم دور از جون غلط بکنم دیگه فرش بدم قالیشویی&amp;nbsp;&lt;img title="قهر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/33.gif" alt="قهر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو این مدت یکبار مامان حامی با ح رفتن خونه دختره برای آشنایی بیشتر و درضمن خانواده دختره گفتن&amp;nbsp; یه چند بار هم خودشون با هم برن بیرون که بیشتر و بهتر با هم آشنا بشن&amp;nbsp; دلم نمیخواد این حرفو بزنم اما نمیدونم چرا حس میکنم دختره یکمی زیادی جسوره &amp;nbsp; نه که بگم جون کلا از جاری دار شدن خوشم نمیاد این حرفو میزنم نههههههه&amp;nbsp; اما از چیزهایی که میشنوم اینجوری برداشت میکنم&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو این مدت مامی حامی هیچ حرفی ازش بهم نزده حتی اینکه قرار بود برن خونشون دوباره فقط بعد از اینکه رفتن و اومدن این هفته که رفتیم خونشون چون با حامی صحبتش پیش اومد به من گفت که رفتن خونشون&amp;nbsp; منم قبلش هیچ حرفی یا سوالی در این باره نپرسیدم&amp;nbsp; وقتی خودشون در موردش حرفی نمیزنن چرا من بزنم ؟&amp;nbsp; یه چیز&amp;nbsp; دیگه هم که هست اینه که اگر این قضیه جور بشه کارمون در میاد باید برای برنامه هاشون پاشیم از اینجا بریم اون سر تهران&amp;nbsp; همیشه وقتی میخواستیم بریم مراسم سمت خانواده مادری حامی مکافات بود&amp;nbsp; میرفتم آرایشگاه بعد تا تهران باید سیخونکی بشینم که موهام خراب نشه&amp;nbsp; گردن درد میگرفتم تا اونجا&amp;nbsp; حالا اگر بخاطر اینم همین درد سر رو داشته باشم دیگه هیچی&amp;nbsp;&amp;nbsp; میگن از هرچی بترسی به سرت میاد همینه&amp;nbsp; همیشه دعا میکردم&amp;nbsp; تهران دنبال دختر نگردن که برعکس شد دوباره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازه دختره هم گفته که دلش میخواد تهران زندگی کنه پیش خانوادش&amp;nbsp; حالا چقدر روی این مسئله پافشاری داره و آیا اینا قبول میکنن یا نه نمیدونم دیگه&amp;nbsp;&amp;nbsp; جالبه که از الان کلا خوب داره براشون ساز میزنه &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هوا هم که نمیخواد گرم بشه امروز که خیلی سسسرد بود خیلی&amp;nbsp; دیگه دیگه آهان خریدهام هم تقریبا تموم شده&amp;nbsp; البته کفش و کیف نخریدم فقط شلوار مانتو و 2 تا شال&amp;nbsp; البته نمیدونم با این وضعیت هوا میشه مانتو تن کرد یا نه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آهان یه چیز مهم&amp;nbsp; بالاخره با آقای ز در مورد نیومدنم صحبت کردم&amp;nbsp; سخت بود اما الان دیگه راحت شدم بهم گفته بیشتر فکر کن&amp;nbsp; جالبه که هیچ حرفی از تغییر شرایط و اضافه کردن حقوق نگفت فقط گفت بیشتر فکر کن و اینکه حیفه بخوای بری گفتم من باید الان بهتون اعلام میکردم و الان بهتون گفتم که بتونید جایگزینمو بگیرید گفت به اینش فکر نکن&amp;nbsp; فقط تصمیم درست بگیر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وای که وقتی آقای ک متوجه این قضیه شد با دمش گردو میشکست &lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" alt="سوال" border="0" /&gt; حالا خوبه من اینجا کاری به کارش ندارم و حقوقم هم ازش کمتره&amp;nbsp; کلا این بشر آدم مشکل داریه&amp;nbsp; البته منم از حرفایی که بهم زده بود و حرفهایی که از دهن آقای ز الکی به من زده بود رو به آقای ز گفتم و ایشون هم تاکید کرد اون حرفارو همرو از خودش در آورده و خیلی هم ناراحت شد&amp;nbsp;&amp;nbsp; من توی این همه که از خدا عمر گرفتم آدمی مثل این موذی&amp;nbsp; و آبزیر کاه&amp;nbsp; و متاسفانه ندید بدید ندیدم&amp;nbsp; خیلی براش متاسفم خیلی امیدوارم خدا شفاش بده کارهایی که میکنه مثل برداشتن شماره تلفنهایی که باهاشون تماس میگیریم از روی تلفن یا نصب یواشکی نرم افزار روی کامپوترهامون و چک کردن مانیتورامون&amp;nbsp; و بد گویی پشت سر بچه ها فقط از یک بیمار روانی و کسی که دچار کمبود شدیده بر میاد و بس&amp;nbsp; و من سپردمش بخدا و خییییییلی از دستش ناراحتم خیلی&amp;nbsp; جالبش اینجاست که جلوی روی من همش در حال دلسوزی کردن برامه و فکر میکنه منم مثل خودش احمقم حتی آقای ر میگفت نشسته حساب کتاب مانده وامم و بدهیم&amp;nbsp;&amp;nbsp; به شرکتو کرده که تسویه حسابم سریع انجام بشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز سبزه خیس نکردم اما امروز دیگه باید برم خیس کنم وگر نه دیر میشه امیدوارم این روزهای آخر بخوبی بگذره و سالی خووووووب و سرشار از سلامتی و موفقیت در انتظارمون باشه همچینین در انتظار عزیزان و دوستانم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/107</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/9096739/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-9096739</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Mar 2012 00:45:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>این روزهای من</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;از وقتی که یادم میاد&amp;nbsp; همیشه تنها بودم&amp;nbsp; تنها از نظر روحی&amp;nbsp; خوب دست خودم نیست از اون دخترایی هستم که ارتباط نزدیکی با مامان ندارم&amp;nbsp; البته تا اندازه زیادی علت این مسئله خود مامان بوده و هست&amp;nbsp; هر چند از نظر عقیده ، فکر و طرز تفکر زمین تا آسمون با هم فرق داریم بنابر این اگر هم بخوایم نمیتونیم به هم نزدیک بشیم&amp;nbsp;&amp;nbsp; جای خواهر نداشتم هم که همیشه توی زندگیم یه خلاء بزرگ بوده&amp;nbsp;&amp;nbsp; این تنهایی مخصوصا تو روزهای نوجوانی و اوایل جوانی خیلی منو اذیت کرد و اون یه مدتی هم که افسردگی گرفته بودم خودم میدونستم که همش از بی همدمی بود&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;الان که تقریبا سنی ازم گذشته بهتر میتونم با این مسئله کنار بیام هرچند همچنان گاهی خییییییییلی بهم فشار میاره و فقط گریه کردن آرومم میکنه&amp;nbsp; خواهر خوب داشتن خیلی نعمت بزرگیه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; این روزها بار زندگی خیلی روی دوشم سنگینی میکنه و از نظر جسمی و روحی خستم کرده&amp;nbsp;&amp;nbsp; دلم نمیخواد وبلاگم تماما ناله کردن و حرف از خستگی باشه&amp;nbsp; اما خوب اینجا جای دل نوشته های منه&amp;nbsp; و حال این روزهای من اینه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کارهای شرکت&amp;nbsp; کارهای خونه ، خرید عید ، آمادگی برای عید و برنامه ریزی برای اینا همشون یک تنه به دوش خودمه&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از طرفی خانواده حامی مدتهاست برای داداشش دنبال دختر مناسب میگردن&amp;nbsp; و داداشش هم شدیدا گیر داده که من زن میخوام&amp;nbsp; حتی گاهی اوقات مثل بچه ها با مامان باباش قهر میکنه که شماها به فکر من نیستید&amp;nbsp; یکی نیست بگه تو که اینقدر هنوز بچه ای که برای زن داری گریه میکنی و قهر میکنی زن گرفتنت چیه ؟ مگه زندگی بچه بازیه ؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;5 شنبه عصر میخواستیم بریم خونشون حامی زنگ زد دید نیستن&amp;nbsp; بعد زنگ زد به موبایل مامانش&amp;nbsp; که ایشون هم گفت ما تهران خونه دوست بابات اومدیم&amp;nbsp;&amp;nbsp; با شناختی که ازشون دارم متوجه شدم احتمالا رفتن جایی برای دیدن و آشنایی&amp;nbsp; چون اهل اینکه با دوستاشون رفت و آمد کنن اونم اینجوری اصلا نیستن&amp;nbsp; وقتی به حامی گفتم گفت نه بابا فکر نکنم گفتم حالا ببین&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فرداش که رفتیم خونشون&amp;nbsp; دیدیم بلللللللللللله همون بوده که من گفتم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و گویا اینا پسند کرده بودن و قرار بود دیروز زنگ بزنن خونه اونا و جواب بگیرن&amp;nbsp;&amp;nbsp; دیشب که حامی اومد خونه ازش پرسیدم چی شد گفت اونا گفتن باید بیشتر با هم آشنا بشیم&amp;nbsp;&amp;nbsp; و من که کلا از جاری میترسم&amp;nbsp; انگار 1 سطل آب ریختن روم&amp;nbsp; دست خودم نیست&amp;nbsp; میدونم که دیر یا زود باید این اتفاق میوفتاد اما بدون اینکه بخوام از جاری دار شدن میترسم&amp;nbsp; حس میکنم یه چیزی مثل هوو دار شدن میمونه&amp;nbsp; البته از خودش نه از رفتار خانواده حامی که بعد از اومدن جاری میخوان چطور رفتار کنن&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دیشب بعد از این حرف حامی من نا خودآگاه رفتم توی لاک خودم&amp;nbsp;&amp;nbsp; حالا استرسهای خودم به کنار اینم شده برام قوز بالا قوز&amp;nbsp; تنها کسی که باهاش صحبت کردم و کلی دلداریم داده خانوم د هست&amp;nbsp; کلی خودم با خودم صحبت میکنم و میخوام خودمو آروم کنم اما مگه میشه&amp;nbsp; هزار جور فکر میاد توی سرم&amp;nbsp; واااااااااااای که چه حس بدیه&amp;nbsp;&amp;nbsp; دقیقا مثل حس بلاتکلیفی شدید میمونه&amp;nbsp; به نظرم عروس بزرگ بودن خخخخخخخخخخخخخخخیلی سخته&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مثل وقتی میمونه که یه بچه براش یه خواهر یا برادر دیگه دنیا میاد&amp;nbsp; چقدر میتونه اون بچه به نوزاد تازه دنیا اومده حساس باشه&amp;nbsp;&amp;nbsp; مخصوصا به رفتار پدر و مادرش نصبت به این دو تا&amp;nbsp; منم مثل اون بچه اولی هستم که بیشتر نگران برخورد دیگران بین ما دوتا هستم تا خود بچه تازه دنیا اومده&amp;nbsp; امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی بگذره&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از طرف دیگه چیزی که باید انجام بدم و نمیدونم چطوری&amp;nbsp; دادن استعفام هستش&amp;nbsp; دارم داغون میشم&amp;nbsp; نمیدونم چطور این کارو بکنم خیلی برام سخته چون واقعا نمیدونم دارم کار درستی انجام میدم یانه&amp;nbsp; من دارم تحت تاثیر شرایطی که درش قرار دارم این کارو میکنم تحت شرایط خستگی جسمی و روحیم نمیدونم بعد از اینکه این خستگیها برطرف شد چی پیش میاد&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این روزها مثل همیشه شدیدا نیازمند کمک خدا هستم&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;نیازمند آرامشی الهی چون میدونم هیچ چیزی نمیتونه آرومم کنه بجز همین آرامشی که خدا بهم هدیه بده &amp;nbsp;&amp;nbsp;نیاز به یک آرامش طولانی دارم دوست دارم حداقل یکی دو هفته ای از جمع دور باشم دور دور&amp;nbsp;&amp;nbsp; جمعه گوشی موبایلم جا مونده خونه مامانم اینا اما انگار اینجور راحت ترم آرامشم بیشتره&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خدایا کمکم کن&amp;nbsp; مثل همیشه که بهم کمک میکنی و آرامش میدی و کمکم کردی که از بحرانها بگذرم خدایا خودت میدونی که از ته قلبم چشم امیدم به هیچ کس نیست جز خودت پس لطفا کمکم کن عزیزم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/106</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/8998352/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-8998352</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Feb 2012 11:35:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باران میبارد امشب</title>
      <description>&lt;p&gt;داره بارون میاد&amp;nbsp; البته من توی اتاقم و نمیبینم بارشش رو&amp;nbsp;&amp;nbsp; اما از صدایی که توی کانال کولر میپیچه متوجه بارشش میشم که گاهی هم شدید میشه&amp;nbsp; صداشو دوست دارم&amp;nbsp; مخصوصا الان&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چتد دقیقه پیش داشتم وبلاک دوست گلم شیر کوچولو رو میخوندم&amp;nbsp; دوستی که هنوز بعد از یکسال و اندی نمیدونم اسم قشنگش چیه&amp;nbsp; هیچ وقت هم ازم نخواستم که بهم بگه&amp;nbsp; چون فکر میکنم شاید براش سخت باشه&amp;nbsp;&amp;nbsp; وبلاگشو باز گذاشتم برای شنیدن صدای موزیک وبلاگش&amp;nbsp; بهم حال و هوای خاصی میده&amp;nbsp; از خوندن پستش خیلی خوشحال شدم&amp;nbsp; از دیدن صمیمیت بین خودشو همسرش&amp;nbsp; خیلی براش خوشحالم و آرزو میکنم همیشه در کنار هم همینجور صمیمی و عاشقانه باشن&amp;nbsp; این خیلی خوبه&amp;nbsp; و البته با شناختی که از این دوست گل دارم ( هر چند کم ) میدونم که اونقدر خانومه که همیشه همینجور صلح و صفا بینشون پایداره&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز از صبح خونه بودم&amp;nbsp; الان دیگه تقریبا حوصلم سر رفته&amp;nbsp; از دیشب هم کمی بین منو حامی شکرابه&amp;nbsp; سر یه چیز خیلی کوچولو و بی ارزش&amp;nbsp; گاهی اوقات خیلی بد قلق میشه&amp;nbsp; من توی اتاقم و اونم&amp;nbsp; بیرون جلوی تی وی&amp;nbsp; برای خودش غذا گرم کرد و خورد و داره تی وی میبینه &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt;&amp;nbsp; گاهی اوقات دقیقا عین بچه ها میشه&amp;nbsp; اینجور موقع هاست که میگم خوبه که هنوز بچه نداریم&amp;nbsp; بذار اول این کوچولو بزرگ بشه بعد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها چیزی که این موقعها دوسش دارم تنهاییمه&amp;nbsp; میشم مثل گذشته&amp;nbsp; مثل زمان تجرد&amp;nbsp; تنهای تنها خودم و خودم&amp;nbsp; چیزی که دلم براش خیلی تنگ شده&amp;nbsp; و اینجور موقعها با آغوش بار پذیراش میشم&amp;nbsp; کاش میشد 1 ماهی همینجور تنها باشم&amp;nbsp; دلم برای خودم تنگ شده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حوصله اینکه فردا بریم خونه بابای حامی رو ندارم اما باید بریم&amp;nbsp; چون دیروز از مشهد اومدن و باید بریم دیدنشون&amp;nbsp; منتظر بودم امشب بریم اما خوب خود حامی حرفی نزد منم چیزی نگفتم امشب میرفتیم بهتر بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش حامی خیلی بزرگتر از این حرفا بود&amp;nbsp; کاش بزرگ شده بود من اینجور رفتارهارو اصلا نمیپذیرم&amp;nbsp; به نظرم خیلی بچه گانست&amp;nbsp; البته این رفتارها به سن و سال نیست به بلوغ فکری طرف بر میگرده&amp;nbsp; من که این روزا خودم حسابی خسته روحی و جسمی هستم این چیزا هم بیشتر خستم میکنه &lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&amp;nbsp; چه میشه کرد توکل به خدا&amp;nbsp; امیدارم خدا خودش هر جور که صلاح میدونه&amp;nbsp; اوضاع رو روبراه کنه&amp;nbsp; تنها چیزی که دلمو آروم میکنه توکل به خداست و بس&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/105</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/8936127/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-8936127</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Feb 2012 17:03:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلنوشته های این روزهایم</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز بعد از مدتها دلم میخواد بنویسم&amp;nbsp;&amp;nbsp; نمیدونم چرا اما دلم میخواد بنویسم&amp;nbsp;&amp;nbsp; برای همین با اینکه سر کارم کابل شبکه رو در آوردم که فضول بزرگ نتونه متنمو بخونه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; همیشه فکر میکردم وقتی امکانات اتصال به اینترنت توی خونه برام فراهم بشه مدام براحتی میام توی وبلاگم و آپ دیتش میکنم اما&amp;nbsp; برعکس شده&amp;nbsp; گاهی اوقات اگر 2&amp;nbsp; یا 3 روز هم خونه باشم گاهی اوقات حتی&amp;nbsp; لب تابو روشن هم نمیکنم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کلا از حال این روزای خودم خوشم نمیاد حالت کلافگی و سردرگمی دارم&amp;nbsp; خنده داره نه&amp;nbsp; آخه من اکثر اوقات اینجوریم و این چیز جدیدی نیست&amp;nbsp; و مخصوصا الان که داریم به عید نزدیک میشیم این حالت بیشتر شده&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp; من معمولا خیلی از عید خوشم نمیومد و بعد از ازدواج که اومدم خونه خودم این حالت چندین برابر شده&amp;nbsp; چون کلا با دید و بازدیدهای عید مشکل دارم&amp;nbsp;&amp;nbsp; به نظرم عید خیلی خوبه حال و هواش عالیه&amp;nbsp; مخصوصا هواش&amp;nbsp; اون حسی که آدم توی عید داره&amp;nbsp; هیچ موقع دیگه از سال تکرار نمیشه&amp;nbsp; اما بعضی از مسائل تمام شیرینی این لحظات دوست داشتنی رو از بین میبرن&amp;nbsp; از قبلش که بدو بدو برای خرید هست و دلهره خونه تکونی و تمیزی خونه&amp;nbsp; از طرفی زیاد شدن کار شرکت و بعدش هم مهمونی رفتن و مهمون اومدن&amp;nbsp;&amp;nbsp; متنفرم از روز دوم عید که باید از صبح بریم تهران خونه فامیلای حامی&amp;nbsp; هی 10 دقیقه بریم خونه یکی &amp;nbsp;سلام خوب عیدت مبارک و خداحافظ&amp;nbsp; بعد از این دیدارها حالا وقتی که خونه هستی یک لحظه آرامش نداری چرا ؟ چون هر لحظه ممکنه یکی بخواد بیاد برای بازدید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; منم کلا موقعی که برنامه مشخصی نداشته باشم و دلهره این برام باشه که ممکنه یکی الان بخواد بیاد حتی نمیتونم راحت 1کمی وسط روز چرت بزنم&amp;nbsp; چون همش دلهره دارم که الان یکی زنگ میزنه و من سریع باید بیدار بشم&amp;nbsp;&amp;nbsp; مخصوصا اینکه خوب گاهی پیش میاد همون فامیلای حامی اینا از تهران یهو با هم بیان&amp;nbsp; که اینجوری سرویس دادن بهشون برام جالب نیست&amp;nbsp; کلا از الان بیصبرانه منتظر رسیدن روز آخر عید و 13 بدر هستم شدید&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; متاسفانه به نظر حامی این دلایل من خیلی الکیه و من همه چیزو سخت میگیرم&amp;nbsp;&amp;nbsp; این حرف و که میزنه دلم میخواد کلشو بکنم&amp;nbsp; چون واقعا نمیتونه شرایط منو درک کنه چون مسئولیت تمام این چیزا با منه نه اون&amp;nbsp; و چه راحت منو به بی حوصلگی متهم میکنه&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;تا حدود زیادی نسبت به تصمیمم برای بچه دار شدن سست شدم&amp;nbsp; مخصوصا که حامی هم اصلا آمادگیشو نداره&amp;nbsp; از طرفی دائما احساس میکنم داره دیر میشه&amp;nbsp; و دلم نمیخواد فاصله سنیم با بچم اینقدر زیاد باشه&amp;nbsp; و از طرفی نه خودم الان آمادگیشو دارم نه حامی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;داروهامو میخورم حتی داروی پرولاکتینمو&amp;nbsp; اما فکر نکنم این ماه هم اقدامی بکنیم&amp;nbsp;&amp;nbsp; راستش یکی از دلایلش هم خستگیمه هم جسمی و هم روحی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از طرفی هم باید تا چند وقت دیگه اعلام کنم که دیگه نمیخوام بیام شرکت&amp;nbsp; یعنی استعفاء بدم&amp;nbsp; اما کو دلش ؟ &amp;nbsp;از طرفی هم واقعا دیگه کشش ادامه دادنش رو ندارم&amp;nbsp; یعنی حسی برام باقی نمونده و در ضمن حامی هم شدیدا با ادامه دادنش مخالفه&amp;nbsp;&amp;nbsp; اما میدونم که بعد از اینکه این کارو انجام بدم احتمال پشیمون شدنم زیاده&amp;nbsp; اما چه میشه کرد باید تمام جوانب سنجیده بشه&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;این روزا دائم احساس میکنم&amp;nbsp; 80 درصد انرژیم توسط خانواده حامی گرفته میشه&amp;nbsp; احساس میکنم برای خودم زندگی نمیکنم&amp;nbsp; احساس میکنم سایه حضورشون زیادی توی زندگیمونه&amp;nbsp; از این وضعیت اصلا خوشم نمیاد&amp;nbsp; من باهاشون هیچ دشمنی ندارم&amp;nbsp; اما دلم میخواد برای خودم زندگی کنم&amp;nbsp; دائم دعا میکنم کاش یه کار خخخخخخخخخیلی خوب برای حامی جور بشه که بره اونجا کار کنه و دیگه از نظر کاری به پدرش وابستگی نداشته باشه درسته که الان هم کارشون از هم جداست اما همینکه شرایط کاریشو پدرش براش فراهم کرده و بقولی کارش وابسته به پدرشه تاثیراتش توی زندگیمون هست و بقولی مدیون ایشونیم و این برامون یکسری مسائل پیش میاره نا خودآگاه&amp;nbsp; البته من از پدرش ممنونم و نمیخوام بی انصافی کنم&amp;nbsp; ازش ممنونم و سپاسگذار&amp;nbsp; اما این شرایط رو دوست ندارم&amp;nbsp;&amp;nbsp; نمیدونم کلا یه جورایی زیادی توی زندگیمون اظهار نظر میکنن البته این از نظر حامی طبیعیه چون از اول عادت داره به این وضعیت اما من برام سخته&amp;nbsp; من همیشه مستقل بودم و عادت به دخالت دیگران ندارم&amp;nbsp; هرچند که من به حرفاشون زیاد اهمیت نمیدم&amp;nbsp;&amp;nbsp; نه اینکه بگم بی احترامی میکنم و حرفاشون برام بی اهمیته اما نمیذارم خیلی تاثیر گذار باشه&amp;nbsp; یعنی سعی میکنم نشنیده بگیرم&amp;nbsp; و بقولی از این گوش بگیرم و از گوش دیگه در کنم&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;درضمن سعی میکنم تا جایی که میشه کمتر رفت و آمد کنم تا نا خودآگاه برخوردها هم کمتر باشه&amp;nbsp; هر چند همین رفت و آمد کمی که میگم حداقل هفته ای یک بار هست و گاهی به 2 بار هم میرسه&amp;nbsp; اما واقعا دیگه نمیشه از این کمترش کرد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;یه جورایی دلم میخواد یه یکی دو هفته ای برم یه جایی که تنها باشم&amp;nbsp; بدون ارتباط با هیچ آشنایی فقط خودم باشم و خودم همیییییییین&amp;nbsp; دلم میخواد ذهنم کمی آروم بگیره&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;از خدا میخوام این یکی دو ماه به خیر و خوشی بگذره و تموم بشه و ازش میخوام اگر قراره که دیگه به کارم ادامه ندم&amp;nbsp; پیامدش برام مثبت باشه و خوشحال باشم از این کار&amp;nbsp; و از انجام این تصمیم&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;فردا وقت دکتر دارم برای ریه هام&amp;nbsp; بعد از اون سرما خوردگی اخیر که الان نزدیک 2 هفتست ادامه پیدا کرده ریه هام بدجور سنگینه&amp;nbsp; و فقط کافیه یه چیز چرب بخورم یا یه تکه شیرینی&amp;nbsp; باز نفسم تنگ میشه و سخت بالا میاد مخصوصا وقتی میخوام نفسم رو بدم بیرون&amp;nbsp; اینه که باید برم دکتر و احتمالا یه عکس از سینم بندازم ببینم چیه&amp;nbsp; دوسال پیش هم همینجوری شده بودم اما اینبار دیگه باید حتما پیگیری کنم مخصوصا که اگر اینبار بخوام سهل انگاری کنم حامی نمیذاره بس که غر میزنه که چقدر تو بیخیالی&amp;nbsp;&amp;nbsp; اما دیگه حوصله دکتر رفتن رو هم ندارم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;اگر بعد از عید نیام سر کار یه خونه تکونی به معنای واقعی دارم&amp;nbsp; آخه قبل عید نمیرسم که خونه تکونی درست حسابی بکنم فقط میخوام کمی حال و پذیرایی رو فقط تمیز کنم&amp;nbsp; یعنی اصلا نه رمقشو دارم نه حوصلشو همینشم به زور میخوام انجام بدم&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;دلم میخواد بعد از این بیشتر بیام اینجا امیدوارم که بتونم و بشه و حوصلشو داشته باشم&amp;nbsp; دلم میخواد روزهای خوب و پر انرژی در انتظارم باشه و بعد از این دیگه از این حالتهای کسلی و بی حوصلگی ننویسم&amp;nbsp; خدایا کمکم کن که بتونم بهترین راهها و کارهارو برم و انجام بدم خدایا بهم توانایی بده و کمکم کن&amp;nbsp; خدایا خیلی خیلی به حمایتت نیاز دارم&amp;nbsp; نذار کم بیارم&amp;nbsp; خدایا سایه دخالت و حضور دیگران رو از زندگی من کم کن&amp;nbsp; خدایا کمک کن بتونیم خودمون و فقط برای خودمون زندگی کنیم&amp;nbsp; خدایا من میخوام برای خودمون و فقط خودمون زندگی کنیم نه به اراده و تصمیم دیگران&amp;nbsp; خدایا این خواسته بد یا زیادی نیست پس کمکم کن&amp;nbsp; پس کمکمون کن&amp;nbsp; خدایا چشم امیدیم مثل همیشه به خودته&amp;nbsp; دوستت دارم مواظبم باش&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/104</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/8920831/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-8920831</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 07:11:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولین قدم برای اجرای یک تصمیم مهم 2</title>
      <description>&lt;p&gt;17 آبان بود که رفتم پیش یه ماما&amp;nbsp; برای اینکه به نظرم اونا وقتشون از متخصص ها بیشتره و بهتر میتونن راهنمایی کنن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهم برنامه غذایی داد&amp;nbsp; برنامش همچین چیز خاصی نبود اون چیزایی که خودم سرچ کرده بودم و خونده بودم خیلی کامل تر بود&amp;nbsp;&amp;nbsp; بهم گفت یه دماسنج دیجیتال بگیر برای اینکه هر روز صبح دمای بدنت رو قبل از اینکه از رختخواب بیای بیرون اندازه بگیری&amp;nbsp; برای&amp;nbsp; معلوم شدن روز تخمک گذاری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دماسنح و گرفتم اما اصلا نمیشه دمارو اندازه گرفت از خواب که بیدار میشم&amp;nbsp; دمای بدنم یه چیزه&amp;nbsp; و بعد از اون هم تا بخوام از رختخواب بیام بیرون هر دفعه یه چیز میشه منم چند روز گرفتم دیدم بابا اصلا حساب کتاب نداره&amp;nbsp; منم بیخیالش شدم ترجیح میدم برم از این کیتهای ال اچ بخرم&amp;nbsp; درسته که کمی گرونه اما لااقل بهتر از گرفتن هر روزه دمای بدنه تازه اونم چه دمایی ؟ دمای بدن موقع تخمک گذاری بین نیم تا یک درجه تغییر میکنه&amp;nbsp; اما دمایی که من هر روز میگیرم هر دقیقش یه چیزه اونم با اختلاف 1 تا 2 درجه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه که این فسقلی هنوز نیومده هم کلی خرج داره هم کلی درد سر&amp;nbsp; فقط امیدوارم بچه خوب آروم سالم صالح با ادب و مهربونی باشه و بچه ای بشه که خانواده به وجودش افتخار میکنه&amp;nbsp; اونوقت تمام این دردسرها می ارزه والا&amp;nbsp; باید عوض این حرفا فکرهای مثبت بکنم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین روزا باید برم دنبال خرید کیت یکی دو ما که ازش استفاده کنم دیگه برنامه بدنم دستم میاد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امیدوارم همه چیز بخوبی پیش بره&amp;nbsp; من توکلم فقط به خداست &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/103</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/8591144/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-8591144</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Dec 2011 13:50:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولین قدم برای اجرای یه تصمیم مهم 1</title>
      <description>&lt;p&gt;دقیقا 12 مهر بود که رفتم دکتر&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پیش دکتر ع&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعد از خوش و بش گفت بگو ببینم از اینطرفا&amp;nbsp;&amp;nbsp; نکنه مامان شدی ؟ خندیدمو گفتم نه&amp;nbsp; گفت آخه چرا&amp;nbsp; مگه نگفتم بجنب ؟ مگه نگفتم دیر شدنش به صلاحت نیست و نباید معطل کنی&amp;nbsp; گفتم خوب الان اومدم خدمتتون برای همین&amp;nbsp; چون بالاخره باید قبلش یه سری آزمایشات انجام بشه و یه سری ویتامینها و داروها خورده بشه دیگه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه تشویفم کرد و برام آزمایش نوشت و یکسری اسید فولیک خارجی و ویتامین e&amp;nbsp; و ویتامین c باور کردنی نبود همین سه قلم شد 30 هزار و خرده ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز هشتم پ رفتم آزمایشمو دادم&amp;nbsp; که آزمایشم هم شد 39500 با دفترچه تامین اجتماعی جوابو که گرفتم دیدم پرولاکتینم بالاست یاد الهام افتادم&amp;nbsp; اونم الان مدتیه طفلی منتظر نی نیه اما&amp;nbsp; پرولاکتینش بالا بود و دکتر گفته بود برای بارداری باید این آبتم نرمال باشه&amp;nbsp; دارو خورده و الان اومده پایین اما هنوزبه نتیچه نرسیده&amp;nbsp; پیش خودم گفتم بی خیال هر چی صلاح باشه همون میشه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آزمایشو بردم پیش دکتر گفت از نظر من میزان lh و fsh&amp;nbsp; هم بهتره کمی پایین تر باشه ( البته آزمایشم توی رنج نرمال بود )&amp;nbsp; باید دارو استفاده کنی چون میخوام کیفیت تخمکی که آزاد میشه خوب باشه گفت پرولاکتینتم با خوردن یکماه قرص میاد پایین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبلا برای نی نی دار شدن و تعیین جنسیت کلی تحقیق و سرچ کرده بودم توی اینترنت یه جدول پیدا کردم که با توجه به سن مادر میگفت که توی چه ماههایی لقاح انجام بشه بچه دختر میشه یا پسر&amp;nbsp; و خوب منم که دخمل میخوام&amp;nbsp;&lt;a href="http://smiles.int-world.com/smile.58342.html"&gt;&lt;img src="http://s4.rimg.info/22be987acdf4d8266268d8c8d57d31e4.gif" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; دیدم بعد از اینکه من دو 3 ماه که آماده بشم اولین فرصت برای دختر دار شدن توی سن من بر اساس اون جدول بهمن ماه میشه&amp;nbsp; وقتی به دکتر گفتم میخوام از بهمن اقدام کنم باز بهم غر زد گفت دیگه چرا&amp;nbsp; منم بهونه کارمو آوردم براش روم نشد بگم جریان چیه&amp;nbsp;&amp;nbsp; البته برای اینکه نی نی دختر بشه ازش مشورت گرفتم اونم تقریبا راهنماییم کرد&amp;nbsp; &lt;span style="font-size: 15pt; color: #e20000; font-family: verdana;"&gt;&lt;span style="font-size: 15pt; color: #ff83a0; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #7d7d7d; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;span style="color: #744532; font-family: Trebuchet MS;"&gt;&lt;span style="font-family: trebuchet ms; color: #744532; font-size: 12px;"&gt;&lt;span style="font-family: trebuchet ms; color: #744532; font-size: 12px;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://www.pic4ever.com/images/connie_38.gif" alt="" width="45" height="36" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;خلاصه برام دارو نوشت که از همون موقع شروع کنم و البته گفت داروی پرولاکتینتو 1 ماه قبل از اینکه بخوای اقدام کنی شروع کن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتم داروخانه اینبار داروها شدددددددددد 36400&amp;nbsp;&amp;nbsp; تو دلم به نی نی گفتم ببین دختر هنوز نیومده داری چقدر خرج روی دست ما میذاری&amp;nbsp; از الان اینجوریه دیگه ببین بعدا چی میشه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما تصمیم گرفتم حتما برم پیش یه ماما برای راهنمایی در مورد تعیین جنسیت جون اونا معمولا راحتتر و بهتر و بیشتر وقت میذارن برای بیمار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من و حامی تصمیم گرفتیم برای نی نی دار شدن اما هنوز آمادگیشو نداریم&amp;nbsp; یعنی اگر سنمون و شرایط من بهمون اجازه میداد حالا حالاها صبر میکردیم&amp;nbsp; گاهی به حامی میگم تو واقعا بچه میخوای&amp;nbsp; میگه ببین اگر سنمون 5 سال از الان کمتر بود فعلا صبر میکردیم اما الان نمیشه میترسم اگر الان اقدام نکنیم چند سال دیگه پشیمون بشیم که چرا زودتر اقدام نکردیم مخصوصا تو الان 30 سالته&amp;nbsp; کم کم از سر مناسب برای باروریت میگذره&amp;nbsp; و سن مناسب برای بارداری الانه چند سال دیگه اصلا حوصله ای هم نمیمونه برامون&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt;" lang="fa"&gt;&lt;img src="http://www.en.kolobok.us/smiles/standart/sad.gif" alt="smile emoticon kolobok" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt;" lang="fa"&gt;خوب 1 - حرفای حامی منطقیه&amp;nbsp; 2- دکتر به من هشدار داده برای این قضیه&amp;nbsp; 3 - خودمم فکر میکنم بعدا دیگه دیر میشه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما میدونم و لمس میکنم هر دومون افسوس میخوریم که ای کاش چند سال دیگه فرصت داشتیم&amp;nbsp; میدونم که حامی هم هنوز مثل خودم اونقدرها آماده نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما هنوز آماده نیستیم باید بیشتر خودمونو جمع و جوز کنیم&amp;nbsp; باید بیشتر با هم میبودیم باید بیشتر به هم نزدیک میشدیم اماااااااااا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش &lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt;" lang="fa"&gt;خوب ما تازه کم کم داریم پس اندازمون رو زیاد میکنیم داریم حسابی درست خرج میکنیم تا بتونیم پس انداز کنیم&amp;nbsp; شرایط این روزهای زندگیها سخته&amp;nbsp; ما خونه داریم هردومون ماشین داریم&amp;nbsp; اماخونه از برکت وجود بابای حامیه حاصل زحمت خودمون نیست و ماشینهامونم هر دو داره بابتش قسط داده میشه&amp;nbsp; من که دیر یا زود از سر کار میام بیرون و در آمد حامی و اون مبلغی که از سپردش توی بانک میگیره میتونه زندگی 3 نفرو بچرخونه&amp;nbsp; اما دیگه پس انداز نمیتونه بکنه&amp;nbsp; الان میتونیم هر چیزی که دلمون میخواد راحت تهیه کنیم اما وقتی نی نی بیاد دیگه به این راحتی نمیشه همه چیز رو تهیه کرد چون تو این دوره زمونه که گرونی بیداد میکنه خرج یه بچه میتونه از یه آدم بزرگ بیشتر باشه چون ماها درک داریم و میتونیم جلوی خیلی از احساساتمون رو بگیریم اما مایحتاج بچه باید تامین بشه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستش یکم احساس خود خواهی در وجودمه&amp;nbsp; &lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt;" lang="fa"&gt;دلم میخواد اگر خواستم بچه دار بشم بتونم همه چیز براش فراهم کنم&amp;nbsp; همه چیز یعنی هر چیزی که لازمه اما از طرفی با خودم میگم چرا باید بخاطر بچه و بخاطر اینکه خیلی&amp;nbsp; چیزها رو براش تامین کنیم از خواسته های خودمون بگذریم و خودمونو توی سختی بندازیم ؟ از این فکرم پیش خودم خجالت زده میشم&amp;nbsp; پیش خودم میگم آخه کدوم مادری اینجوری فکر میکنه و اینقدر خودخواهه ؟ اما دست خودم نیست&amp;nbsp; من هستم&amp;nbsp; اما اون که نیست&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعد با خودم میگم اونقدر این فکرهارو میکنی که خداقهرش بیاد و&amp;nbsp; این هدیه دوست داشتنی رو ازت .... نمیخوام این حرفو بزبون بیارم همچنان دارم داروهارو مصرف میکنم و هنوزم در فکر اینم که بهمن ماه به بعد اقدام کنم اما هنوزم دلم شش دانگ راضی نیست&amp;nbsp; بعضی خانومارو میبینم با چه اشتیاقی منتظر نی نی هستن و با تمام وجود دلشون میخوادش&amp;nbsp; غبطه میخورم بهوشون&amp;nbsp;&amp;nbsp; منم بچه دوست دارم اما هنوز آمادگیشو ندارم&amp;nbsp; خدایا دلمو نرم کن خدایا مهر نی نی رو شدید و شدید تر توی دلم بنداز خدایا دلمو آروم کن هم دل منو هم دل حامی رو&amp;nbsp;&amp;nbsp; ما در مقابل اون نی نی ناز و هدیه خدا مسئولیم حق نداریم اینجوری و با این حال دعوتش کنیم به این دنیا&amp;nbsp; میدونم که وقتی بوجود بیاد مثل همه بچه ها که تمام دنیای مادر پدرشون هستن اونم میشه دنیای ما زندگی ما هدف زندگی ما &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما خدایا دلمو آروم کن و آمادمون کن خدایا دوست داریم کمکمون کن خدای مهربونم &lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt;" lang="fa"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/8521116/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-8521116</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Dec 2011 13:37:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برگشتن بعد از 4 ماه و 6 روز</title>
      <description>&lt;p&gt;مدتهاست که دیگه ننوشتم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الان دارم یواشکی مینویسم حامی خونه نیست رفته هیات&amp;nbsp;&amp;nbsp; طبق همون تفاوتهای عمده ای که بین ما وجود داره نوشتن برای حامی کاملا بی معنیه&amp;nbsp; به نظر اون کسایی حرفهای دلشون رو مینویسن که دچار نوعی افسردگی هستن&amp;nbsp; و میخوان توی خودشون فرو برن&amp;nbsp; حالا بیاو بهش ثابت کن که اصلا اینجوری نیست که نیست&amp;nbsp; اینم یکی از اون تفاوتهای بین منو اونه دیگه&amp;nbsp; کلا یه جورایی دنیاهامون با هم متفاوته&amp;nbsp; ارزشهامون متفاوته و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذریم این مدت نتونستم بنویسم&amp;nbsp; چون قبلا توی خونه امکاناتش برام نبود و از سر کار مینوشتم&amp;nbsp; یه مدت هم نمیدونم چرا نسبت به نوشتن سرد شده بودم اما بعدا فهمیدم&amp;nbsp; چه شانسی آوردم و این دلسردی کار خدا بوده چون دقیقا توی شهریور ماه بود که خیلی یکدفعه ای متوجه شدیم مدیر مالی عقده ایمون داره یواشکی با سیستمی که روی همه کامپیوترها نصب کرده مانیتورهامون رو کنترل میکنه&amp;nbsp;&amp;nbsp; وای که چه حالی شدیم&amp;nbsp; خدارو شکر اون موقع من یه مدتی نزدیک 1 ماه بود که نه توی وبلاگم میومدم و نه ایمیلهامو چک میکردم&amp;nbsp; این شد که دیگه نتونستم بیام و به وبلاگم سر بزنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خونه هم امکانش نبود&amp;nbsp; الان یه مدتیه اینترنت خونه راه افتاده و امشب که تنها بودم دلم خواست که دوباره بنویسم&amp;nbsp; میخوام یک سری تغییرات توی وبلاگم بدم یک سری از پستها رو حذف کنم و تمام نظرات رو مخفی کنم و فقط برای خودم نگهشون دارم یک تعدادیشون رو هم حذف میکنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو این مدت نیومدم به وبلاگم از خونه سر بزنم چون نمیخواستم حامی متوجه وبلاگم بشه&amp;nbsp; گفتم که چرا&amp;nbsp; کلا دوست دارم وبلاگم مثل یه گنج مثل یه دفتر خاطرات خیلی شخصی فقط برای خودم باشه و وافعا فقط به معنای واقعی جایی باشه برای دل نوشته های من &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/100</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/8474007/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-8474007</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Dec 2011 16:12:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فکر و دغدغه این روزهام</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز هشتم مرداده&amp;nbsp; چیز زیادی تا پایان شهریور نمونده&amp;nbsp; کمتر از 2 ماه&amp;nbsp; که اینم مثل برق و باد میگذره&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای روزا خیلی فکرم مشغوله&amp;nbsp; مشغول یه تصمیم بزرگ&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته از خودم که پنهان نیست تقریبا 90 درصد تصمیمم گرفته شده&amp;nbsp; اما هنوز جای تردید برام داره&amp;nbsp; خوب بعد از این همه سال کندن از محل کار و خونه نشین شدن خیلی سخته&amp;nbsp; البته وقتی اکثر جنبه هارو میسنجم میبینم از خیلی جنبه ها به نفعمه اما خوب دور بودن از محیط کار&amp;nbsp; و دیگه اینکه درآمد نداشتن برای خودم سخته دیگه&amp;nbsp; این روزها تا یه فرصت کوچیک گیر میارم در پی مقایسه کردن اومدن و ادامه دادن به کارم&amp;nbsp; با نیومدن و نشستن خونه ( البته فعلا ) هستم&amp;nbsp; البته خودم که میدونم تمام نیتم از این مقایسه اینه که خودم رو قانع کنم که کفه سنگین تر مربوط به نیومدن و ادامه ندادن کارمه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما باز بعد از تمام این چیزا وقتی فکر میکنم که چقدر خانوم هستن که مثل من هم کار میکنن و هم به همه چیزشون میرسن از خودم دلگیر میشم احساس میکنم من خیلی شل هستم&amp;nbsp; رک باشم با خودم احساس میکنم من بی عرضه هستم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما واقعا داره بهم سخت میگذره&amp;nbsp; بعد باخودم میگم خوب شاید اونا و روحیاتشون با من متفاوته&amp;nbsp; روحیه من با این زندگی mp3 جور در نمیاد&amp;nbsp; من از اینکه دائم توی حول و ولا باشم لذتی نمیبرم که هیچ گیچو منگ هم میشم خسته میشم کلافه میشم&amp;nbsp; تمام تمرکزم بهم میریزه&amp;nbsp;&amp;nbsp; مامان میگه تو سخت میگیری این همه زن هستن که تازه بچه هم دارن اما سر کار میرن&amp;nbsp; وقتی که اینو میگه ها وای که چقدر حرصمو در میاره &lt;span style="font-size: 15pt; color: #e20000; font-family: verdana;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #f27789; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;span style="font-size: 15pt; color: #000000; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #cd0000; font-family: tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://kay.smiley.free.fr/images/6623.gif" alt="" align="bottom" border="0" hspace="0" /&gt;&amp;nbsp; خودش راحت و آسوده نشسته توی خونش بعد برای من شعار میده بدونه اینکه ذره ای بتونه بهم کمک کنه و باری از روی دوشم برداره &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: 15pt; color: #e20000; font-family: verdana;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #f27789; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;span style="font-size: 15pt; color: #000000; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #cd0000; font-family: tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;یا وقتی که حرف پیش میاد و برای بعضیها تعریف میکنم که وسط هفته سر کارم و آخر هفته ها هم به کارهای عقب افتادم میرسم و تمیز کردن خونه&amp;nbsp; وقتی میگم مگه دو نفر آدم چقدر کار دارن&amp;nbsp; دلم میخواد با بزنم توی دهنشون&amp;nbsp; اینو میگم برای اینکه نشون بدم چقدر این حرف بد و احمقانست مگه دو نفر آدم تو اون خونه زندگی نمیکنن&amp;nbsp; مگه دوتا عروسک هستن تا درو از جون دوتا مرده ؟&amp;nbsp;&amp;nbsp; یکی از کسایی که بهم تو این مسئله آرامش میده حامیه&amp;nbsp; میدونم که روی قصد و نیتی نیست میدونم که اگر هر چی میگه برای خودم میگه اینو مطمئنم&amp;nbsp; گاهی اوقات که از سر کار میاد و چشمش بهم میوفته میفهمم&amp;nbsp; خنده لبهاش یهو جمع میشه&amp;nbsp; یه چند ثانیه بهم خیره میشه و میگه&amp;nbsp; آخه مگه مجبوری&amp;nbsp; این چه قیافه ایه که برای خودت درست کردی&amp;nbsp; خودتو تو آینه دیدی&amp;nbsp; چرا اینجوری میکنی&amp;nbsp; قشنگ بشین توی خونت استراحتت رو بکن&amp;nbsp; دو روز دیگه از ریخت و قیافه میوفتی و هزار جور مریضی میگیریا&amp;nbsp;&amp;nbsp; ببین چه شکلی شدی&amp;nbsp; انگار کوه کندی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و واقعا هم ظرفیت من در همین حد خودم میدونم و حرفش رو قبول دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از طرفی من به دکترم قول دادم که توی آبان و آذر برای بچه دار شدن اقدام کنم&amp;nbsp; حالا اگر خیلی هم خوش قول نباشم سال 91 حتما این کارو میکنم و اینو مطمئنم که وقتی بچه دار بشم نمیخوام بیام سر کار چون واقعا تصمیمم اینه که اگر میخوام بچه دار بشم باید خودم بزرگش کنم باید خودم بزرگ شدنش رو ببینم پس چه فرقی داره چه پایان شهریور از کارم دل بکنم چه 6 ماه بعدش و از طرفی واقعا به حامی هم سخت میگذره من واقعا اون جوری که باید به این طفلکی برسم نمیرسم و این حقش نیست &lt;br /&gt;اما هنوز هیچ کس توی شرکت از تصمیمم خبر نداره&amp;nbsp; به کسی نگفتم چون شاید حتی 1 درصد تصمیمم عوض بشه پس لزومی نداره از الان کسی خبردار بشه وقتش که بشه متوجه میشن&amp;nbsp;&amp;nbsp; اما اگر بتونم بعدش کار بگیرم و توی خونه انجام بدم خیلی خوب میشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توکل به خدا باید دل رو بزنم به دریا و پیش برم مطمئنم که خدا خودش کمکم میکنه و راه رو بهم نشون میده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا کمکم کن&amp;nbsp; خدایا حمایتم کن خدایا چشم امیدم فقط به خود خودخود خودته&amp;nbsp; فقط خودت نه بنده هات &lt;span style="font-size: 15pt; color: #e20000; font-family: verdana;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #f27789; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;&lt;span style="font-size: 15pt; color: #000000; font-family: Arial;"&gt;&lt;span style="font-size: 8pt; color: #cd0000; font-family: tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/post/99</link>
      <author>نوا</author>
      <comments>http://delneveshtehayam.persianblog.ir/comments/317269/7396650/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-317269.post-7396650</guid>
      <pubDate>Sat, 30 Jul 2011 06:33:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
