دل نوشته من

 ١٠:١٠ am امروز از از اون روزهاست که از صبح که اومدم سر کار دلم غذاهای مختلف میخواد  آخه امروزم صبحانه نخوردم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط نوا نظرات () |

بهترم  آرومم  فعلا دریای درونم آرومه 

این کسالت روزهای بهاری تا کی میخواد ادامه پیدا کنه


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط نوا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط نوا نظرات () |

دیروز از یکی از همکارام شنیدم قیمت ماشین به شدت افت کرده

  یعنی واقعیت داره ؟ یعنی من اینقدر خوش شانسم ؟

خدایا یعنی تا این حد ؟ یعنی اگر من ماشین و صلواتی بدم بره راضی میشی ؟

چییییییییییکار  کننننننننننننننم مننننننننننننننننننننننننن؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نوا نظرات () |

چقدر قشنگ و لذت بخشه وقتی که اصلا انتظارش رو نداری و فکرشم نمیکنی  یکدفعه ببینی یکنفر یه کاری برات انجام داده  که خیلی دوست داشتی انجام بشه  یا یه چیزی رو برات تهیه کرده که مدتهاست تو فکرش بودی  و اون چیزیه که اون طرف هم برای انجامش از یک سری چیزهاش گذشته یا حتی خودش رو به زحمت انداخته البته که گذشتن اون از یکسری چیزها و به زحمت افتادنش خوشحال کننده نیست اما این حس که اون این زحمت رو بخاطر خوشحال کردن تو کشیده خیلی شیرینه و دوست داشتنی  وای که چه حس قشنگیه


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط نوا نظرات () |

15:45  سرکارم یه 45 دقیقه پیش خیلی احساس گرما میکردم  هوا یکدفعه خیلی گرم شده   با اینکه ظهر حسابی هوا آفتابی بود و من و همکارم بعد از ناهار یه نیم ساعتی توی محوطه قدم زدیم اما از 1 ساعت پیش هوا شروع کرد به ابری شدن  و الان داره بارون میاد

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط نوا نظرات () |

بالاخره  سال جدید اومد و به سرعت برق و باد 13 روزش هم گذشت و باز روز از نو و روزی از نو

یادمه قبل از عید چقدر دوست داشتم سریعتر روزهای تعطیلی عید تموم بشه و راحت بشم

واقعا حوصله دید و بازدید عید رو نداشتم  اصلا  نمیدونم شاید من عجیب غریبم  اما اینکه بخوای تو چند روز هی بری مهمونی و هی مهمون بیاد خیلی بیمزست مخصوصا برای ما خانوما 

یادمه روز 6 یا 7 عید بود که دیگه واقعا غروبش آرزو میکردم دیگه تلفن زنگ نخوره و کسی نگه میخوایم بیایم خونتون  دیگه حالم داشت از پذیرایی تکراری بهم میخورد


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نوا نظرات () |

Design By : nightSelect.com