داره بارون میاد البته من توی اتاقم و نمیبینم بارشش رو اما از صدایی که توی کانال کولر میپیچه متوجه بارشش میشم که گاهی هم شدید میشه صداشو دوست دارم مخصوصا الان امروز بعد از مدتها دلم میخواد بنویسم نمیدونم چرا اما دلم میخواد بنویسم برای همین با اینکه سر کارم کابل شبکه رو در آوردم که فضول بزرگ نتونه متنمو بخونه همیشه فکر میکردم وقتی امکانات اتصال به اینترنت توی خونه برام فراهم بشه مدام براحتی میام توی وبلاگم و آپ دیتش میکنم اما برعکس شده گاهی اوقات اگر 2 یا 3 روز هم خونه باشم گاهی اوقات حتی لب تابو روشن هم نمیکنم کلا از حال این روزای خودم خوشم نمیاد حالت کلافگی و سردرگمی دارم خنده داره نه آخه من اکثر اوقات اینجوریم و این چیز جدیدی نیست و مخصوصا الان که داریم به عید نزدیک میشیم این حالت بیشتر شده 17 آبان بود که رفتم پیش یه ماما برای اینکه به نظرم اونا وقتشون از متخصص ها بیشتره و بهتر میتونن راهنمایی کنن امروز هشتم مرداده چیز زیادی تا پایان شهریور نمونده کمتر از 2 ماه که اینم مثل برق و باد میگذره ای روزا خیلی فکرم مشغوله مشغول یه تصمیم بزرگ چند روز پیش بطور اتفاقی به نامه ای برخوردم که نادر ابراهیمی برای همسرش نوشته بود برای خیلی جالب بود که یه مرد اینقدر فهمیده و بزرگ باشه اعتراف میکنم نمیدونستم که این مرد بزرگ کیه و امروز باز بطور اتفاقی به یه تاپیک توی یکی از سایتهای مورد علاقم بر خوردم که کلا در مورد نادر ابراهیمی بود نمیدونم نوشتن راجع به این موضوع درسته یا نه اما دلم میخواد بنویسمش امروز دم صبح یه خوابی دیدم یه خوابی که هنوز توی حال و هواشم خیلی قشنگ بود اون حس برام خیلی زیبا بود دلم نمیخواست بیدار بشم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : nightSelect.com |
